DEILAMNEWS.COM
نسخه چاپي از دیلم نیوز

 

 

ديلم نيوز :خردباوري مدرنيته

محمد خوش‌سعادت:در سده‎هاي ميانه، خرد و بي‌خردي هنوز هم‌بسته پنداشته مي‎شدند. ديوانگان، هرچند تحقير و مسخره مي‎شدند، اما از زندگي اجتماعي تبعيد نمي‎شدند و كسي آن‌ها را به بيرون از جامعه نمي‎فرستاد.


نهادي در ميان نبود كه آن‌ها را گرد آورد، زنداني كند و خط فاصل قاطعي ميان زندگي عقلاني و ديوانگي ترسيم كند. در سده‎هاي ميانه، تنها جذاميان بودند كه از جامعه و شهرها رانده مي‎شدند، سازوكار اخراج آن‌ها، "ترس از بيماري و مرگ" ‌بود؛ اما مجانين همراه ديگران زندگي مي‎كردند.
راندن ديوانگان، تحفه عصر تجدّد است. خردباوري مدرنيته در كار ساختن نهادهايي بود تا ديوانگان را زنداني كند. دوگانگي عقل و جنون با همان قاطعيت ترسيم شد كه شكل دوتايي نيك و بد و دنياي مجنون، جهان بي‌معنايي شناخته شد. خرد عملي و دنيوي كه سودطلب بود و عافيت‌جو، هيچ آشتي با جنون نداشت و ‌آن، بي‎نيازي و وارستگي و مهمتر، آن اعتراض توفاني را تحقير مي‎كرد.
از زماني كه تيمارستان همگاني ساخته شد، دسته‎بندي آدميان بر اساس كاربرد پذيرفته عقل زندگي اجتماعي را از سيطرة اخلاق ديني همه گستره اخلاق مدرن كشاند و نهادهاي كارآي سركوب زندگي مدرن شكل گرفتند.
ميشل فوكو1 نشان داده است كه در تمامي اين نهادها، شكلي از تبعيد و زندان نهفته است. يك شكل عقل و خردورزي در پيكر خردباوري مدرنيته پذيرفته شده بود و آن هم هيچ مكالمه‎اي با ديوانگي نداشت. پس مدرنيته، مونولوگ يا تك‌گويي خرد شد دربارة ديوانگي. فوكو در كتاب "تاريخ ديوانگي" به دنبال آن است كه نشان دهد، فردباوري و ايمان به خردورزي انسان، در حكم نقابي است بر چهرة قدرت. فوكو مي‎خواهد بداند كه حد يا مرز انديشه و خردورزي كجاست؟ خرد كه مدرنيته آن را مقدس دانسته، از كجا ديگر كار نمي‎كند يا به شكل تازه‎اي كار مي‎كند كه ناگزير مفهوم خردورزي را زير سئوال مي‎برد؟
زايش تيمارستان، نوع ديگري شد از نسبت دانش و قدرت، يعني همراه شدن قدرت حقوقي با قدرت بينش پزشكي. به قول فوكو، نهادي شكل مي‎گيرد تا نهاد ديگري قدرت يابد. با روسپي‌خانه بنيان خانواده را محكم مي‎كنند و با ديوانه‎خانه بينان خردورزي را.2

پی‌نوشت
1- ميشل فوكو، فيلسوف، مورّخ و روان‌شناس فرانسوي، تحقيقات خود را بدواً در چارچوب ماركسيسم آغاز كرد و سپس به پديدارشناسي اگزيستانسياليست روي آورد، اما با گذشت زمان از اين رويكرد فاصله گرفت و رهيافت‌هاي خاصّ خويش را تدوين كرد. فوكو در مباحث روان‌پزشكي، طب باليني و به‌طور كلي، علوم اجتماعي با طرح "ديرينه‌شناسي معرفت و دانش" صورت‌بندي گفتماني (Formation Discours) خاص خود را ارائه كرد. بدين معنا كه او در ديرينه‌شناسي، سوژه انساني، يعني فاعل شناساگر (Cogito) را از محوريت خارج كرد و به آن نقشي حاشيه‌اي داد. فوكو براي عامل ساختار زبان، اهميت ويژه‌اي قائل بود، به نحوي كه آن را در مطالعه نظام‌هاي فكري و نهادهاي قدرت به‌كار گرفت. او بعدها ديرينه‌شناسي را رها كرد و به تأثير از نيچه، روش و رويكرد تبارشناسي يا دودمان‌پژوهي (Geneology) را مطرح نمود. او با اين رويكرد، تغييرات و دگرگوني‌هاي حادث در نظام‌هاي گفتماني را در مورد تغييرات غيرگفتماني، مثل كاركرد قدرت اجتماعي (Social Power) به‌كار گرفت. در چنين چارچوبي بود كه فوكو از طرح نظام‌هاي جامع تبييني، چون نظريات ماركس، فرويد و ... دوري جست و نظام‌هاي انديشه را معلول و علل بسيار خرد و غير واحد كوچك تلقي كرد. به زعم فوكو، هر نظام فكري از انبوهي عوامل و عناصر نامرتبط شكل گرفته، لذا نمي‌توان به عامل يا علت پديده‌ها دست يافت.
2- برداشت خيلي آزاد از كتاب "تاريخ ديوانگي" میشل فوكو
• کارشناس ارشد علوم سیاسی
casestudy.blogfa.com

چاپ31 خرداد 1387